<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873</id><updated>2010-01-23T15:22:31.692+03:30</updated><title type='text'>دست نوشته‌هاي  يك مگس  تسه تسه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>5</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873.post-6233204755214780524</id><published>2010-01-08T17:36:00.017+03:30</published><updated>2010-01-23T15:22:31.757+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شفيره'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مگس،نامه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تسه تسه'/><title type='text'>انشايي از يك شفيره‌ي مگس تسه تسه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="border: medium none;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;موضوع انشاء: يك خاطره&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_i0p8rQwHFaA/S0dkFFPC7gI/AAAAAAAAAFU/FxtrScdHefg/s1600-h/hellbug.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ps="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_i0p8rQwHFaA/S0dkFFPC7gI/AAAAAAAAAFU/FxtrScdHefg/s320/hellbug.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مادرم چند وقت پيش كه در حال پختن پشكل ماچ الاغ بود و از دستم ضله شده بود به پدرم كه داشت از خانه بيرون ميرفت گفت كه من را هم با خود ببرد و پدرم گفت كه كار واجب دارد و مادرم به او گفت كه هر قبرستوني ميرود مرا هم با خود ببرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;وقتي بيرون رفتيم ديدم تمام تسه تسه ها به بيرون آمده اند و همه شان مثل پدر من كار واجب دارند و مي‌روند كه به كارشان برسند. آنها همه شان مثل پدرم كه روسري سبز مادرم را قايمكي برداشته بود آنها هم برداشته بودند و دور گردنشان انداخته بودند و من كه اولش از كار پدرم خجالت مي‌كشيدم بعد كه ديدم همه مردها روسري سبز مادرشان را برداشته ‌اند ديگر خجالت نكشيدم و خوشحال شدم كه همه بزرگترها مثل ما بچه ها شيطان شده اند. وقتي داشتيم ميرفتيم كه پدرم به كارش برسد در راه آدمهاي بسيار زيادي را مي‌ديديم كه مثل ما سبز پوشيده بودند و فرقشان با پدر من اين بود كه آنها پوتين داشتند و كلاه‌هاي سفتي روي سرشان بود و من باز خجالت كشيدم كه چرا پدرم پوتين پدربزرگم را هم كش نرفته است كه مثل آن‌ها باشد. &lt;br /&gt;تسه‌تسه هايي كه روسري مامانشان را كش رفته بودند هي دو انگشتان را به تسه‌تسه‌هايي كه پوتين پدربزرگشان را پوشيده بودند نشان مي‌دادند و من نمي‌دانستم چرا اينكار را مي‌كنند و اول كه پدرم اينكار را كرد خيلي خجالت كشيدم و بعد كه ديدم همه انگشتشان را به آن‌ها نشان مي‌دهند خجالت نكشيدم و خودم هم دو انگشتم كه هنوز كامل درنيامده است را به آن‌ها نشان دادم و كلي كيف ‌كردم و پدرم هم كلي كيف كرد كه با اين كه من شفيره‌ي كوچكي هستم آن قدر زود همه چيز را ياد مي‌گيرم.&lt;br /&gt;بعد ما به يك جايي رسيديم كه مگس‌ها خيلي زياد شدند و من ديگر هيچ چيزي نديدم و پوزه‌ام به ران يك مگس بزرگسال چسبيده شده بود و فقط ران او را مي‌ديدم و بعد يك صداي ترقه آمد و من باز خوشحال شدم كه بزرگترها دارند مثل ما بچه‌ها ترقه بازي مي‌كنند و اينقدر خوشحال شدم كه تصميم گرفتم وقتي به خانه برگشتيم به مادرم نگويم كه پدرم هر وقت مي‌رود بيرون با بقيه مگس‌ها ترقه بازي مي‌كند. ولي بعد از صداي ترقه يك بويي آمد كه من اول فكر كردم چون جايم بد است و بين ران‌هاي بقيه مگس‌ها هستم اين بو را احساس مي‌كنم ولي بعدا ديدم كه بقيه مگس‌ها هم كه پوزه‌شان بين ران‌هاي ديگران نبود آن بو را احساس كرده‌اند و من اول خيلي از خجالت كشيدم چون فكر كردم پدرم آن كار را كرده است ولي بعدا ديدم كه خود پدرم هم عصباني است و روسري مامانم را به روي پوزه‌اش گرفته است و بعد ديدم كه بقيه مگس‌ها هم روسري مامانشان را روي پوزه‌شان گرفته‌اند و بعد همه با هم شروع به گريه كردن كرديم. من هر چقدر گريه مي‌كردم باز هم دوست داشتم گريه كنم و اينقدر گريه كردم كه ديگر هيچ جايي را نمي‌ديدم و بعد كه چشمهايم را باز كردم ديدم پدرم مرا بغل كرده است و مشغول فرار كردن مي‌باشيم و من اول خيلي خوشحال شدم بزرگ‌ترها باز هم يك بازي ديگر دارند مي‌كنند ولي يك هو جلوي پدرم يكي از آن تسه‌تسه‌هايي كه پوتين پدربزرگشان را پوشيده بودند با يك چيزي محكم كوبيد به سر پدر من و من از دست پدرم پرتاب شدم و به ديوار خوردم و پدرم هم به زمين خورد و من اول خيلي خجالت كشيدم كه من و پدرم بازي را باختيم ولي بعد ديدم كه خيلي از بقيه بزرگترها هم مثل باباي من بازي را باخته‌اند و سرشان مثل پدر من در حال خون آمدن مي‌باشد. من ديگر آن موقع تصميم گرفتم كه مادرم را اذيت ننمايم و حتي در غذا پختن هم به او كمك نمايم تا در خانه بتوانم بتمرگم كه غلط كرده باشم با پدرم از اين بازي‌هاي خطرناك كرده باشم. بعد از جايي صداي عربي بلندي آمد و پدرم با آن كه بازي را باخته بود از ترس باز بلند شد و مرا بغل كرد و باز شروع به پرواز كرد تا به خانه رسيديم ومن خيلي خوشحال مي‌باشم كه آن روز پدر من به خانه رسيده مي‌باشد و اكنون كه اين انشاء را مي‌نويسم مادرم پدرم را بسيار تنبيه كرده مي‌باشد. فرداي آن روز مدير مدرسه اعلام كرد كه مدرسه تعطيل مي‌باشد و ما خوشحال شديم كه در خانه مي‌توانيم به پختن غذا به مادرمان كمك كنيم ولي به ما گفت كه يك حلزون مي‌آيد و ما بايد سوار آن شويم و ما را به اردو مي‌برد. وقتي به اردو رفتيم و از حلزون پياده شديم باز هم من ديدم كه بزرگترهاي زيادي هستند و خيلي ترسيدم كه باز دوباره بخواهند بازي كنند وباز متوجه شدم بوهاي بدي مي‌آمد كه من هر چه منتظر ماندم گريه نكردم و صداي ترقه هم نيامد و بعد متوجه شدم كه آن بوها از خود آن مگس‌ها درمي‌آيد و بعد يك حلزون ديگر آمد و مقدار زيادي شربت آورد و ما مگس‌ها هم عاشق چيزهاي شيرين هستيم و همينطور شربت مي‌خورديم و من از اين بازي خيلي خوشم آمده بود با آن كه آن‌ها بوهاي ناجوري مي‌دادند ولي خيلي خوب بازي مي‌كردند و با زبان‌هاي شيرين محلي با هم صحبت مي‌كردند و بعضي از آن‌ها هم از آن تسه‌تسه‌هايي بودند كه پوتين پدربزرگشان را كش رفته بودند و فقط لباسشان را عوض كرده بودند و من با ذهن كوچكم متوجه آن شده بودم و من خيلي خوشحال بودم كه مگس‌هاي ساواناهاي ديگر آفريقا را هم آنجا مي‌ديدم. و در آن جا يكي از مگس‌ها با صداي بلند به بقيه تسه‌تسه‌ها مشغول معرفي دشمنان مگس‌هاي تسه تسه بود كه من با ذهن كوچكم متوجه شدم كه پدر من دشمن من است و اول خيلي خجالت كشيدم ولي بعدا متوجه شدم كه بقيه هم‌كلاسي‌هايم هم دارند خجالت مي‌كشند كه پدرشان دشمنشان است وبعدش من ديگر خجالت نكشيدم. بعدش آن مگس تسه تسه با صداي بلند شروع به فحش دادن كرد و مثل معلممان هي به بقيه مگس‌ها فحش‌هاي ناجور ميداد و به پدر من بزغاله مي‌گفت و من به روي خودم نياوردم و فقط خيلي خجالت كشيدم كه همچين پدري دارم و بعد باز بين مگس‌ها شربت پخش كردند و بعدش آن حلزون ما را به مدرسه برگرداند تا به خانه برويم. بعد از آمدن به خانه من همه چيزها را براي پدر و مادرم تعريف كردم و آن‌ها خيلي ناراحت مي‌باشند كه من به آن جا رفته ام و من فكر مي‌كنم كه مادرم سازمان ملل مي‌باشد كه هر طرف بروم ناراحت مي‌باشد و من نتيجه‌ي اخلاقي گرفتم كه پدر و مادر تسه تسه‌ها دشمنشان مي‌باشند و آن تسه‌تسه‌هايي كه حمام نمي‌روند و بو مي‌دهند دوستان ما هستند و من خيلي خوشحالم كه دوستان جديدي پيدا كرده‌ام و ديگر تصميم گرفته‌ام با پدرم به بازي نروم حتي اگر به من قول بدهد كه پشكل بوداده برايم بخرد چون پدر من بازي بلد نيست و هميشه در بازي كتك مي‌خورد و وقتي با پدرم بيرون مي‌روم چيزهاي شيرين به ما نمي‌دهند و مادرم نيز همچنان از دست من ضله مي‌باشد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2187156042398158873-6233204755214780524?l=hellbug.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/6233204755214780524/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/6233204755214780524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/6233204755214780524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='انشايي از يك شفيره‌ي مگس تسه تسه'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='03671543018110938144'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_i0p8rQwHFaA/S0dkFFPC7gI/AAAAAAAAAFU/FxtrScdHefg/s72-c/hellbug.gif' height='72' width='72'/><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873.post-3947694794888798974</id><published>2009-01-20T09:56:00.006+03:30</published><updated>2009-01-21T18:25:40.398+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تسه تسه'/><title type='text'>مردان عنكبوتي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در ساوانا هيچ تسه‌تسه‌اي به قطعيت نمي‌تواند بگويد كه اولين عنكبوت كي و كجا به وجود آمده است. تاريخچه‌ي مجهول خلقت در ساوانا - از بيگ‌بنگ(به ميلادي) تا اواخر انقلاب‌هاي قرن چهاردهم هجري قمري- در پرده‌اي از ابهام و حتي هاله نور قرار گرفته است.&lt;br /&gt;تسه‌تسه‌هاي دانشمند توانستند با تحقيق بر روي فسيل تسه‌تسه‌هاي نئاندرتالي كه از ماقبل تاريخ به جاي مانده بود حدس بزنند كه اجداد عنكبوت‌ها هم مثل ما تسه تسه بوده‌اند و بعدها به دلايل مختلف از جمله حماقت و نجابت و كرك بيشتري كه بر بدن آن‌ها روييده بود تغيير شكل داده و خود را تبديل به عنكبوت نمايند. حدس زده مي‌شود كه تسه‌تسه‌هاي موبد نزديك‌ترين جانوران به خانواده‌هاي آنان هستند.&lt;br /&gt;عنكبوت‌ها را به هيچ وجه نمي‌شود تقسيم‌بندي كرد و آن‌ها بيرون از هر دسته‌بندي قرار دارند و خودشان وظيفه‌ي دسته‌بندي و در مواقع حادتر بسته‌بندي ديگران را بر عهده دارند. &lt;br /&gt;اما اخيرا گروهي از تسه‌تسه‌هاي كاوشگر در عميق‌ترين فاضلاب‌ها به اسناد مهمي از طبقه‌بندي عنكبوت‌ها در سواحل ساوانا دست يافتند كه متاسفانه موريانه تمام قسمت‌هاي آن اسناد به جز سينه و حواشي لگن آن را خورده بود كه همين امر وضعيت زننده اين اسناد را در كنار اين سواحل نشان مي‌دهد. دسته‌بندي باستاني عنكبوت‌ها به اين شرح رمزگشايي گرديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عنكبوت‌هاي هاله‌دار:&lt;/strong&gt;اين نوع عنكبوت‌ها از تمام گونه‌هاي ديگر ناياب‌تر است. علم زيست‌شناسي تسه‌تسه‌ها هنوز هيچ علتي براي پيدايش اين گونه پيدا نكرده است. اين نوع عنكبوت‌ها زهردار هستند و زهر آن‌ها بيش‌تر از زبان‌شان ترشح مي‌گردد. اثر سم آن‌ها بر روي تسه‌تسه‌ها بيشتر به صورت توهم گزارش شده است. نكته‌ي بسيار جالب توجه اين موجودات عجيب آن است كه به محض اينكه ساوانا را ترك مي‌كنند هاله‌اي از نور و بو آنان را احاطه مي‌كند كه به محض بازگشت هاله‌ي نور از بين مي‌رود و فقط بويش باقي مي‌ماند. گفته مي‌شود از اين گونه‌ي كمياب هم‌اكنون فقط يك عدد موجود مي‌باشد كه به همين خاطر به شدت از آن محافظت مي‌شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شهوتي عنكبوتي‌ها:&lt;/strong&gt;نكته‌اي عجيب و شگرف در مورد اين عنكبوت‌ها وجود دارد. گفته مي‌شود كه اين عنكبوت‌ها بوي جفت ماده‌ي خود را در زير خود تشخيص نمي‌دهند ولي بوي جفت ماده‌ي تسه‌تسه‌هاي غريب را از كيلومترها دورتر تشخيص مي‌دهند. محل زندگي اين گونه‌ي خاص بيش‌تر در محيط‌هاي آموزشي مي‌باشد. آن‌ها عموما از عقل درستي برخوردار نيستند و تحت هر شرايطي حتي در زير ميكروسكوپ و ملا‌عام نيز عمل لقاح را در كمال خونسردي انجام مي‌دهند. سلاح مورد استفاده‌ي آن‌ها براي اين كار آوردن تسه‌تسه‌هاي ماده به راه راست است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عنكبوت‌هاي تسخير كننده:&lt;/strong&gt;اينان عمومي‌‌ترين شكل عنكبوت‌ها هستند. نام علمي آن‌ها عنكبوت‌هاي خودسر مي‌باشد. اين گونه از پراكندگي و جمعيت بيش‌تري ـ نسبت به گونه‌هاي ديگر ـ برخوردار است و در همه‌جا مي‌توان آن‌ها را يافت؛ علت آن نيز اين است كه از تمام ظرفيت‌هاي موجود براي تكثير و توليدمثل خود استفاده مي‌كنند حتي با روش قلمه‌زني و تقسيم سلولي و پيوند گروهي. اين نوع عنكبوت‌ها معمولا به صورت گروهي به اهداف تصادفي و نامشخص حمله مي‌كنند و بعد از حمله در پي كشف علت برمي‌آيند. اهداف آن‌ها مي‌تواند لانه‌ي خصوصي،‌ باغ، بزرگراه يا هر چيز ديگري باشد. فقط كافيست كه يك عدد از آن‌ها به طرف نقطه‌اي حركت كند تا چندين هزار از آن‌ها ناخودآگاه به آن نقطه نقطه حمله‌ور شوند. تمركز تجمعات اين گونه بر يك موقعيت عموما باعث از بين رفتن تمام امكانات زيستي و حياتي و در نهايت كچلي آن‌جا مي‌شود. تغذيه اين جانوران عمدتا از نذورات تامين مي‌گردد. مخفيگاه اين جانوران در ميان كرك‌هاي بدنشان است. آن‌ها در راس هرم غذايي ساوانا قرار دارند.&lt;br /&gt; به علت كمبود وقت و درازي مطلب فعلا از ذكر گونه‌هاي ديگر خودداري مي‌گردد كه شايد در فرصتي ديگر اسناد نيمه‌ي پنهان آن‌ها عرضه گردد و شايد هم نگردد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2187156042398158873-3947694794888798974?l=hellbug.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/3947694794888798974/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post_20.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/3947694794888798974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/3947694794888798974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post_20.html' title='مردان عنكبوتي'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='03671543018110938144'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873.post-4371068040171981907</id><published>2009-01-07T05:04:00.001+03:30</published><updated>2009-01-07T05:24:03.446+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مگس، تسه تسه، خاتمي'/><title type='text'>يكي بود كاكل زري،‌ عبا پري...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;يكي بود، يكي نبود&lt;br /&gt;يه روزي يه جايي يه كپه مگس تسه تسه جمع شدن. چيزي حدود بيست كيلو مگس. اومدن يه مگسي رو انتخاب كردن كه پشه هم نبود ولي بعدا واسه خودش مگسي شد. امتحاناي نهايي پنجم دبستان ديپلمشو تونست بگيره. ازون ديپلماي واقعي كه فرنگي نبود و وطني بود و درد خيلي از عنكبوت‌ها بود كه اكابر خونده بودن.&lt;br /&gt;القصه مگسه اومد و بعدش رفت تا روز مبادا برگرده.&lt;br /&gt;يه روزي، يه جايي روز مبادا رسيد و مگسه هنوز نيومده بود. همه نگران شدن. يه عده مگس جمع شدن رفتن پيداش كنن. ديدن مگسه رفته قاطي خواجه‌هاي حرمسرا و رو گرفته از نامحرما. &lt;br /&gt;گفتن آقا مگسه مياي بيرون؟ مگسه جواب نداد. براي بار دوم گفتن آقا مگسه روز مباداست مياي بريم؟ بازم مگسه كه ديپلم داشت و ديپلمش فرنگي نبود و وطني بود جواب نداد.&lt;br /&gt;هي مگسا صداش كردن و از توي حرمسرا جوابي نيومد. بعدش مگس‌ها كلافه شدن و گفتن گه تو اين شانس. تا اسم گه اومد يه صداي نازك و لطيفي از پشت پرده اومد ولي زود قطع شد.&lt;br /&gt;مگسا كه اميدوار شده بودن با صداي بلندتر گفتن كاكل زري عبا پري... بعدش ديدن كه يه لايه ابروي كلفت پشت پرده جابه‌جا شد و يكي گفت:‌اِهِه...&lt;br /&gt;تا اينجاي داستان رو داشته باشيد تا خودم ببينم بقيش چي ميشه بعدا براتون تعريف كنم.&lt;br /&gt;اين آقا مگس مذكور علاقه‌ي زيادي به زدن لگدهاي غافلگيركننده لاي لنگاي مگسا داشت و تسه‌تسه‌ها اكثرا به خاطر اين قضيه درد دل‌هاي شديدي داشتن.&lt;br /&gt;آقا مگس قصه ما دوست نداره رئيس مگس‌هاي تسه‌تسه باشه. حاضره هر مسئوليت ديگه‌اي رو بهش بدن ولي اون نباشه. اون حتي حاضره رئيس كلانتري سيزده بازار بشه ولي رئيس‌جمهور نشه.&lt;br /&gt;ولي وسطاي اين نازكردنا يه جاي ديگه‌ي اين دشت بزرگ عنكبوت‌ها مشغول جنبيدن بودن. هر روز يه جنبش واسه مگس‌ها به حركت درمياوردن. جنبش تحولگراهاي همجنس‌خواه ژيگول، جنبش نونواهاي حومه وابسته به مركز، جنبش آسفالتخواه‌هاي خوشبو و خيلي جنبشهاي ديگه كه اكثرا«خواه» داشتن و اقلا«گر».&lt;br /&gt;زمان همه‌ي اين داستان‌ها زمستون بود و گاز پشكل هم يه روز بود و يه روز نبود.&lt;br /&gt;بچه مگس نابغه هم داشت روي انرژي پاكِ «ها» كار مي‌كرد تا مردم محكم وسط دستاشون «ها» بگن كه خداي ناكرده زمستون يخ نكنن بميرن و باهار يكي باشه راي بده. حكومت ساوانا هم كم مونده بود اين وسط به خاطر كمبود روشنايي اعلام حج واجب كنه تا حاجي‌ها كه برميگردن رفلكس از خودشون در كنن و روشنايي دشتو تامين كنن.&lt;br /&gt;خلاصه قصه‌ي ما به سر نمي‌رسيد چون كلاغه داشت روي سر مگس‌ها جيش‌هاي ناجور مي‌كرد و هنوز كلي جا باقي مونده بود كه اون جيش نكرده بود و بقيه اين داستان كلاغه با خوبي و خوشي كارش رو ادامه داد...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2187156042398158873-4371068040171981907?l=hellbug.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/4371068040171981907/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post_07.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/4371068040171981907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/4371068040171981907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post_07.html' title='يكي بود كاكل زري،‌ عبا پري...'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='03671543018110938144'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873.post-512276276312979071</id><published>2009-01-06T17:09:00.000+03:30</published><updated>2009-01-06T17:11:37.432+03:30</updated><title type='text'>كابوس‌ها و تسه تسه ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; با یه چرخ توی ساوانا اخبار زیادی رو میشه دید و شنید. اخباری مثل ظهور یک مگس تقلبی. ادعای رویت امام زمان توسط یک مگس دیگه. اعدام انفرادی و دسته‌جمعی و دو به دو و چند نفر به چند نفر و.... بیست و هفت مگس بدبخت. ظهور فمنیسم در میان مگس‌های نر. ادعای رویت یک مگس دوجنسه و سپس محکومیت شدید اون توسط یک مگس دوجنسه دیگه. آویزان کردن انواع لوازم بهداشتی مخصوصا آفتابه بر گردن مگس‌های یه لا قبا. کشف موفقیت‌آمیز داروی دفع آفت بنادین مگس‌ها و امتحان اون به روی مگس‌های داوطلب که متاسفانه این واقعه‌ دقیقا مصادف با وفات اونها شد و کشف کلی چیزهای شگفت‌انگیز دیگه توسط بچه‌مگس معروف و نابغه.&lt;br /&gt;در حال پرواز از دشت چشمم به عنکبوت‌ها افتاد که وایساده بودن وسط راه. شنیدم که هر کی پوتین و چکمه داشته باشه و چکمه‌اش بدن‌نما هم باشه بهش گیر می‌دن. غرق در این فکر شدم که مثلا چکمه چی‌جوری می‌تونه برآمدگی سینه‌ی مگس‌ها رو نشون بده و یا چی‌جوری میشه باسن بزرگ و گشاد مگس‌ها رو پوشوند بطوریکه که مگسه حالت خیمه پیدا نکنه که یهو از خواب نپریدم و هنوز بیدار بودم. خیلی زور زدم که بیدار بشم ولی بازم بیدار بودم. خودم رو به چند تا درخت و کرگدن و موانع دیگه زدم ولی بازم هنوز بیدار بودم. چقدر مسخره‌است که مگس‌ها نمی‌تونن بخوابن. اگه می‌تونستم بخوابم و بعدش بیدار بشم و ببینم همه‌ی اینها کابوسه و تموم شده چه قدر قشنگ می‌شد.&lt;br /&gt; خیلی دوست دارم یه روز دوباره از خواب بیدار بشم... آخه می‌دونید که مگس‌ها پلک ندارند و فقط یه بار از خواب بیدار می‌شن و یه بار هم به خواب می‌رن. باکتری‌های تجزیه کننده اینجا به نوعی نقش پلک رو بازی می‌کنند، وقتی که در حال تجزیه‌ی چشممون هستند. &lt;br /&gt;دوباره پرواز می‌کنم. پایین‌تر، جایی که دو تا رودخونه‌ی مسخره‌ی مثلا موازی همدیگه رو قطع کردن یه عنکبوت به شدت مشغول بافتن تاره. آخه چند وقتی بیشتر به انتخابات باقی نمونده و اونا حسابی مشغول بافتنن. اوایل عنکبوت‌ها تارهای محکمی می‌بافتن که انواع و اقسام حشره‌ها من‌جمله ما تسه‌تسه‌ها رو راحت می‌تونستن توش گیر بندازن ولی الان تارهاشون فقط میتونه پشه‌ها و حشرات نارس رو گیر بندازه. ولی باز هم برای اونا مهم نیست که چیزی توی تارشون بیفته یا نه چون اونا نهایتا میرن ماکت چند تا مگس‌ رو میارن لای تارشون می‌چپونن و همونجایی که هستن می‌مونن.&lt;br /&gt;از بالا، یه جایی یه گوله متراکم مگس جمع شده رو می‌بینم. از دور شبیه محیط‌های آموزشیه ولی هر چی بیشتر بهش نزدیک می‌شم محیط به نظر بیشتر آمیـزشی میاد. معلومه دعوایی در گرفته. نزدیک‌تر که می‌شم شورت یه مگس مونث رو توی دستای یه عنکبوت می‌بینم. عنکبوته هم معلومه به شدت یه چیزی رو انکار می‌کنه. یه مدتی دعوا طول می‌کشه و آخرش هم گارد ویژه‌ی عدالت ساوانا به کمک میاد و قضیه رو فیصله می‌ده. اونا خیلی باهوشن و یه جورایی هم از قدرت عدالت فرازمینی برخوردارن. خیلی سریع ثابت می‌کنن که چون شورت دخترمگسه از جلو پاره شده عنکبوت بی‌تقصیره و مگس خانمه حالت تهاجمی داشته و عنکبوت در مقام دفاع مجبور شده که تنها سلاح اون مگس ماده که شورتش بوده رو خلع سلاح کنه. تسه تسه خانم رو در حالی که دستبند و چشم بند و سوتین دوبل بسته بودن سوار حلزون کردن و بردنش که بقیه چیزها رو جای دیگه ثابت کنند. خواستم دوباره پرواز کنم که یک فشار اندکی بهم اومد و مقداری اجابت مزاجم ناخودآگاه به روی سردر اون محیط آموزشی پاشید ولی در نهایت و به هر زور و زحمتی بود اوج گرفتم...&lt;br /&gt;...چقدر گرمه ساوانا و چقدر اعصاب خردکنه این زندگی مگسی. از صدای ویزویزهای خودم هم دیگه سرسام گرفتم. چقدر مسخره گفته اون تسه‌تسه‌ی شاعره که "پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست". اینقدر موقع پرواز صدای ویز ویز ازمون در میشه که نمی‌تونم تمرکز کنم و چیزی به خاطر بسپارم. کاش دقیقا اینجا جایی که بالهام به بدنم وصل می‌شد یه پیچ بود که باهاش می‌تونستم صدای ویز ویزم رو کم و زیاد کنم.&lt;br /&gt;دوست دارم بخوابم. دوست دارم بخوابم و خواب ببینم که توی یه توالت عمومیم و غلت بزنم روی پشکل‌های عمومی با بقیه مگس‌ها. لامصبا همه‌ی توالت‌ها رو برداشتن خصوصی کردن و سهم ما ازین پشکل‌های گنده گنده  به وعده‌های توخالی ولی گنده‌تر عنکبوت‌ها خلاصه شده.&lt;br /&gt; ساوانا آخر دنیاست. احساس می‌کنم که وسط تعبیر کابوس‌های خودم زندگی می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2187156042398158873-512276276312979071?l=hellbug.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/512276276312979071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/512276276312979071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/512276276312979071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='كابوس‌ها و تسه تسه ها'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='03671543018110938144'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2187156042398158873.post-782212266660748753</id><published>2008-06-19T16:59:00.005+04:30</published><updated>2009-01-06T17:08:19.074+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احمدي نژاد، سياست، تحليل، طنز، ادبيات'/><title type='text'>مگس‌واژه‌ها:</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سیاهی: زندگی توی آفریقا محاسن زیادی داره. اینجا همه سیاهیم. هیچکی نمی‌دونه دقیقا چه کسی و کی همه‌ی ما رو سیاه کرده و تقریبا همه‌مون باور کردیم که این سیاهی مادرزادی بوده. البته سیاهی همیشه هم بد نیست. به خاطر این سیاهیه که ما می‌تونیم چند تا رای بدیم چون رنگ جوهر روی دست و پاهامون مشخص نمیشه. اینا همش برکته.&lt;br /&gt;دموکراسی: ساوانا مهد دموکراسیه. به خاطر همینه که ما یا همیشه در حال رای دادنیم یا در حال آماده شدن برای رای دادن. شاید واسه همینه که مگس‌ها همیشه دارن دستاشون رو بهم میمالن که سرد نشن. همیشه هم مشخصه به کی باید رای بدیم. اصلح واسه ما اونیه که بیشتر بو بده. بوی پشکل. بوی غذا. بوی سفره. اینجوریه که مگسیت ما معنا پیدا می‌کنه.&lt;br /&gt;خر یا مگس: با اینکه ما همه‌مون مگس هستیم ولی عنکبوت‌ها کاندیداهای ما رو انتخاب می‌کنند. ما فقط کسایی رو می‌تونیم انتخاب کنیم که عنکبوت‌ها بهمون اجازه میدن. حق هم دارن. آخه ثابت شده قوه‌ی تخیل خرها هم از ما مگس‌ها قوی‌تره ولی عنکبوت‌ها جونورهای باهوش و با اصل و نسبی هستن که به خاطر تطبیق با محیط، بعضی‌هاشون حسابی تونستن عمر کنند و خیلی‌هاشون دوره‌ی دایناسورها رو هم به یاد میارن.&lt;br /&gt;تغذیه: غذا اینجا خیلی سخت پیدا می‌شه. با این‌که جونورهای بزرگی اینجا هستن که از لحاظ تغذیه حسابی به خودشون می‌رسن متاسفانه هیچی از خودشون پس نمیدن. انگار همش دهنن. به همین خاطر تقریبا همه ما تسه‌تسه‌ها به نوعی دچار سوء تغذیه هستیم.&lt;br /&gt;آزادی: آزادی مفهوم پیچیده‌ایه واسه مغز ابتدایی ما. نقل شده که چند سال پیش یکی تونست بیاد که یه خرده بوی آزادی می‌داد. میگفتن بوش محشره. انگار که سرمون رو تا گردن کرده باشیم توی پشکل تازه و نفس بکشیم. ولی خب ماها که جنبه‌ی آزادی نداشتیم. از ذوق همه‌مون کهیر زدیم. عنکبوت‌ها هم که دیدن این چیزها بهمون نمی‌سازه قضیه رو به خوبی و خوشی فیصله دادن.&lt;br /&gt;وازکتومی:ساوانا یه اتاق عمل خیلی بزرگه. ما همیشه در حال جراحی شدنیم. باور کنید خیلی لذت‌بخش نیست.  همیشه دارن مارو وصله پینه می‌کنند. واسه اونا مهمترین و مهیج‌ترین قسمت این جراحی وازکتومیشه. اونا همیشه در حال وازکتومی و چک کردن اون هستند. سر هر چهارراهی که توی این دشت بریم یه بار چکمون میکنند که وازکتومی موفقیت‌آمیز بوده باشه. البته قسمت عمده‌ی این عمل حساس رو روی مغزمون انجام میدن که به نوبه‌ی خودش جای تقدیر داره. شاید واسه همینه که هیچ مگس نری دوست نداره ضربه‌ی مغزی بشه.  ما با دلهره‌ی وازکتومی به دنیا اومدیم. اصلا نمی‌دونم ما به دنیا اومدیم یا نه. دنیادیده‌هامون هم دنیا رو ندیدن.&lt;br /&gt;قرنطینه: اینجا مگس‌های نر و ماده رو دور از هم نگهداری میکنن تا خدای ناکرده کله‌شون بوی پشکل نگیره و به هم تجاوز نکنن.&lt;br /&gt;اقتدار استراتژیک: ساوانا حکومت مقتدر عجیبی داره. آفریقا مهد عجایب اقتداره. خرمگس‌های ما میگن که تونستن موشکی بسازن که از اینجا هزار فرسخ اونوتر رو دقیق می‌زنه و این خیلی باعث تعجب ماست. آخه همین خرمگس‌ها نمی‌تونن سوراخ مقعدشون رو درست روی دهن و سفره‌ی ما تنظیم کنن که ما هم از پسمونده‌هاشون نصیبی ببریم. همیشه موقعی که میخوان این پسمونده‌ها رو دفع کنند یه قسمتیش میپاشه توی بولیوی و کوبا و ونزوئلا یه قسمتیش هم می‌پاشه سوریه و لبنان و فلسطین. دهن ما هم که همیشه همینجور بی‌نصیب و باز می‌مونه؛ بهت‌زده از این نشونه‌گیری عجیب. اونا همیشه خرمگس بودن و ما مگس. کو گوشی برای شنیدن ویز ویز مظلومیت ما؟...&lt;br /&gt;سنگواره‌‌ی سادگی: چشم‌های چارخونه‌ی خرمگس‌ها ماها رو خیلی ساده‌تر ازون چیزی می‌بینند که هستیم. اونا ما رو یه دست و یه باستن می‌بینند. دستی برای رای دادن و باستنی برای اردنگی زدن. رد‌پاهای اردنگی‌ها اینقدر روی باستنمون زیاد شده که دیگه یادمون نمیاد کدومش رو کی خوردیم و از کی. بعضی‌هاشون هم اینقدر قدیمی هستند که روشون تار عنکبوت بسته و پرنده روش لونه ساخته و تخم گذاشته.  بعضی‌هاشون هم سنگواره شدن و قدمت تاریخی درست کردن. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2187156042398158873-782212266660748753?l=hellbug.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://hellbug.blogspot.com/feeds/782212266660748753/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2008/06/blog-post_4082.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/782212266660748753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2187156042398158873/posts/default/782212266660748753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hellbug.blogspot.com/2008/06/blog-post_4082.html' title='مگس‌واژه‌ها:'/><author><name>تسه تسه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09898403683749239443</uri><email>mosakken@gmail.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='03671543018110938144'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry></feed>